مسافر
دربلندای انتظار...غایت
/ رهسپار.../
دربرهوت بی برگی
فریاد جا پایش:
" برو...برو..."
واو معتاد به
/ تسلیم /
می ماند و می رود.
شیدا خاکی
عشق مرگ
ابرها عزادار
مرثیه ها درتندر
و او در آسمان
عشق را در تابوت
سرمی کشد.
شیدا خاکی
جاده
مرتکب چه گناهیم
با دیدگان منتظر
درپی قدمهایی که شاید...
خون را
بر پیشانی جاده ها...کشید
و سفری که
ریشه ها را
هجا کرد...
مکث جاده ها را می بینی؟
فریاد سایه هایم
چه خاموش اند
و حنجره ام میترکد
روزی که ...
می ترسم...
شیدا خاکی