سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
ا.سایه
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون نشسته؛ نگارا تو بمان
ا.سایه
نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلندتر زده ایم، آن نگار کو
ا.سایه
من درین گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست.
ا.سایه
آن روزها دل داشتم که آسمان را هم برای تو خراب کنم و زندگی را نیز .....
امروز شاید کمی عاقل تر شده ام .....!
زندگی شاید همین باشد ....
سلام ....
بسیار زیبا و دلت دریا
سلام دوست من
ممنون از اینکه به من سر زدی
هر از گاهی سر بزن
سلام
ممنون از لینک منم به شما لینک دادم...
خیلی قشنگ بود
مخصوصا این دو خط آخر...
موفق باشی